محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1180
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چون پيمبر در مر الظهران فرود آمد ، هنوز قرشيان بىخبر بودند و نمىدانستند چه مىكند . در آن شب ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقا برون شده بودند مگر خبرى بيابند يا چيزى بشوند . و چنان بود كه عباس بن عبد المطلب در راه با پيمبر برخورده بود و ابو سفيان ابن حارث و عبد الله بن ابى امية بن مغيره در نيق العقاب ميان راه مكه و مدينه خواسته بودند به نزد پيمبر روند و ام سلمه با وى صلى الله عليه و سلم دربارهء آنها سخن كرده بود و گفته بود : « اى پيمبر ، عمو زاده و پسر عمه و داماد تواند . » پيمبر گفت : « مرا با آنها چه كار ، پسر عمويم حرمتم برد و پسر عمه و دامادم همانست كه در مكه سخنان ناروا به من گفت . » و چون آن دو تن از گفتار پيمبر خبر يافتند ابو سفيان بن حارث كه پسر خردسال خويش را همراه داشت گفت : « به خدا اگر اجازه ندهد او را ببينم دست پسرم را مىگيرم و در زمين سرگردان مىروم تا از تشنگى و گرسنگى بميريم . » و چون اين سخن با پيمبر بگفتند رقت كرد و اجازه داد كه پيش وى رفتند و مسلمان شدند . واقدى گويد : وقتى پيمبر آهنگ مكه كرد ، بعضىها مىگفتند : « قصد قريش دارد . » بعضى مىگفتند . آهنگ هوازن دارد . » بعضى مىگفتند : « سوى ثقيف مىرود . » و پيمبر كس پيش بعضى قبايل فرستاد كه نيامدند و پرچم نبسته بود تا به قديد رسيد و بنى سليم با اسب و سلاح كامل بيامدند . عيينه با تنى چند از ياران خويش در عرج به پيمبر پيوسته بود . و اقرع بن حابس در سقيا به وى پيوست . عيينه با پيمبر گفت : « اى پيمبر خداى ، نه ابزار جنگ دارى ، نه جامهء احرام ، قصد كجا دارى ؟ » پيمبر گفت : « هر جا خدا بخواهد . » آنگاه پيمبر دعا كرد كه خدا خبرها را از قرشيان بازدارد . عباس در سقيا به او رسيده بود و مخزمة بن نوفل در نيق العقاب پيش وى رفته بود و چون در مر الظهران